تبليغاتX
فراموش نكن واژه " جدايي " را بر صفحه عشق . دستان تو نوشت... ==================== خسته ام از رفت وبرگشت نفس!!!

خسته ام از رفت وبرگشت نفس!!!

تقدیم به نگاه " باران "

   

 

       غبار ماتم تو آبرو به من بخشید

       

         به عالمی ندهم این غبار ماتم را...

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 12:10 توسط مسيح| |


چقدر ساده نوشتي كه هرچه بود گذشت

تمام خاطره هايم شبيه دود گذشت

من از تو ياد گرفتم كه پر شوم از هيچ

اگر كه بودن با تو، پر از نبود گذشت

هميشه باز برايت دري نميماند

تو گفته بودي از اول، ولي چه زود گذشت

صداي پاي دلت هم به گوش من نرسيد

بدون مكث گذشتي و بي ورود گذشت

به پاي سنگ دلت گريه هاي من ميمرد

كه روح غمزده ي من شبيه رود گذشت

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 11:8 توسط مسيح| |


چقدر ساده نوشتي كه هرچه بود گذشت

تمام خاطره هايم شبيه دود گذشت

من از تو ياد گرفتم كه پر شوم از هيچ

اگر كه بودن با تو، پر از نبود گذشت

هميشه باز برايت دري نميماند

تو گفته بودي از اول، ولي چه زود گذشت

صداي پاي دلت هم به گوش من نرسيد

بدون مكث گذشتي و بي ورود گذشت

به پاي سنگ دلت گريه هاي من ميمرد

كه روح غمزده ي من شبيه رود گذشت

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 11:7 توسط مسيح| |

بيا به خانه آلاله ها سري بزنيم

ز داغ با دل خود حرف ديگري بزنيم

به يك بنفشه صميمانه تسليت گوييم

سري به مجلس سوگ كبوتري بزنيم

شبي به حلقه درگاه دوست دل بنديم

اگر چه وا نكند، دست كم دري بزنيم

تمام حجم قفس را شناختيم، بس است

بيا به تجربه در آسمان پري بزنيم

به اشك خويش بشوييم آسمان ها را

ز خون به روي زمين رنگ ديگري بزنيم

اگر چه نيت خوبي است زيستن اما

خوشا كه دست به تصميم بهتري بزنيم

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 16:23 توسط مسيح| |

 

ياد اغيار از وجود خويش بيرون می کنم

در فراق روی ماهت گريه ی خون می کنم

واله ات گشتيم ما را پا نشد اين روزگار

هر شب اندر هجر تو نفرين به گردون می کنم

لعل شيرين لبت گر جرعه ای کامم دهد

تا قيامت با نگاهت فعل مجنون می کنم

گفتی عاشق در رهش بايد که جان را واهلد

عاشقم باش ای صنم اين را ببين چون می کنم

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 19:51 توسط مسيح| |

روی ديـــواره دلـــه مــن
عکسه غـم شده نـشـونـی
عادت اين شده واسه من
بــری و پــيـشـم نـمـونـی

تـوی لـحــظــه هـای مـرده
ايـن مـنـم واژه ی بـيــمـار
کـه بـا غـربـت و سـيـاهـی
حَک شدم رو سنگ ديوار

واسه مـن شعـری نمونـده
تـا واست بـخـونم از نــور
تا که چشمات واسه قـلبـم
تـوی شـب بـتـابـه از دور

آيـنـه هـا بـا مـن غـريـبـند
حتـی با چـهـره ی روشـن
تو به عـشق مـن نگاه کن
دل نبـنـد به چـهـره ی من

وقـتـی مـن به تو می خـندم
غصه هـم به من می خـنده
خـوب مـيـدونـم بـی دلـيـلـه
خـنــده هــای غــم چَـرنـده


هـنوزم سـتاره ای نيست
تـوی آسـمـونـه شب هام
شاهد عـشقم کسی نيست
ببينه که بـی تـو تـنـهـام

راهه عـاشقی چه سخته
بی دلـيل ازش می بـازم
چـاره ای نـدارم ايـنـکه
بـرم و بـاهـاش بـسازم

دلــم از هــمـه گــرفـتـه
کسی نـيست ازم بدونـه
توی اين تـاريکی شـب
بــياد و با مـن بـمـونـه

امــا داد زدن چـه فــايــده؟
وقتی فـريـاد جـون نــداره
غـير از اين ماتم و غـصه
دلــه مــن مـهـمون نداره

آره مــعــشـوقــه زمــيـنـی
تــو بــا مـن نـا آشــنــايـی
توی اين جاده ی احساس
مــن کـجـا و تـو کـجـايـی؟


مــنــو از خــودت جــدا کـن
مــن يــه کـولـه بــاره دردم
تو يه غـنـچـه ی قـشـنـگـی
من يه برگ خشک و زردم

بـرو ای قـشنگترين شعر
تــو رو بـه خــدا ســپـردم
وقـتی تـو بـری از ايـنـجـا
من واسه هـميـشـه مُـردم

نـمی خوام لحظه ی مرگم
گـريـه ی تــو رو بـبـیـنـم
اشـک تـو بــرام يـه درده
بـــذار آســوده بــمـيــرم

رَج به رَج قـافــيــه انــگــار
می شکنه بـا هـر نـگـاهـت
شاد و خوش بـاشی هميشه
بـا هـزار آمـيـن بـه راهــت

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 10:26 توسط مسيح| |

روی ديـــواره دلـــه مــن
عکسه غـم شده نـشـونـی
عادت اين شده واسه من
بــری و پــيـشـم نـمـونـی

تـوی لـحــظــه هـای مـرده
ايـن مـنـم واژه ی بـيــمـار
کـه بـا غـربـت و سـيـاهـی
حَک شدم رو سنگ ديوار

واسه مـن شعـری نمونـده
تـا واست بـخـونم از نــور
تا که چشمات واسه قـلبـم
تـوی شـب بـتـابـه از دور

آيـنـه هـا بـا مـن غـريـبـند
حتـی با چـهـره ی روشـن
تو به عـشق مـن نگاه کن
دل نبـنـد به چـهـره ی من

وقـتـی مـن به تو می خـندم
غصه هـم به من می خـنده
خـوب مـيـدونـم بـی دلـيـلـه
خـنــده هــای غــم چَـرنـده


هـنوزم سـتاره ای نيست
تـوی آسـمـونـه شب هام
شاهد عـشقم کسی نيست
ببينه که بـی تـو تـنـهـام

راهه عـاشقی چه سخته
بی دلـيل ازش می بـازم
چـاره ای نـدارم ايـنـکه
بـرم و بـاهـاش بـسازم

دلــم از هــمـه گــرفـتـه
کسی نـيست ازم بدونـه
توی اين تـاريکی شـب
بــياد و با مـن بـمـونـه

امــا داد زدن چـه فــايــده؟
وقتی فـريـاد جـون نــداره
غـير از اين ماتم و غـصه
دلــه مــن مـهـمون نداره

آره مــعــشـوقــه زمــيـنـی
تــو بــا مـن نـا آشــنــايـی
توی اين جاده ی احساس
مــن کـجـا و تـو کـجـايـی؟


مــنــو از خــودت جــدا کـن
مــن يــه کـولـه بــاره دردم
تو يه غـنـچـه ی قـشـنـگـی
من يه برگ خشک و زردم

بـرو ای قـشنگترين شعر
تــو رو بـه خــدا ســپـردم
وقـتی تـو بـری از ايـنـجـا
من واسه هـميـشـه مُـردم

نـمی خوام لحظه ی مرگم
گـريـه ی تــو رو بـبـیـنـم
اشـک تـو بــرام يـه درده
بـــذار آســوده بــمـيــرم

رَج به رَج قـافــيــه انــگــار
می شکنه بـا هـر نـگـاهـت
شاد و خوش بـاشی هميشه
بـا هـزار آمـيـن بـه راهــت

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 21:21 توسط مسيح| |

بگذار که احیا بشوم بعد بمیرم

در عمق دلت جا بشوم بعد بمیرم

ای کاش که درپیله ی تاریک غم خود

پروانه ی زیبا بشوم بعد بمیرم

یا لااقل از پنجره ی باز نگاهت

یکبار تماشا بشوم بعد بمیرم

می ترسم از آن روز که در محضر چشمت

در آینه رسوا بشوم بعد بمیرم

ای خوب!از آغوش من خسته نرو باز

نگذار که تنها بشوم بعد بمیرم

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 12:9 توسط مسيح| |

باز بی خبر رسید
دفتر دل مرا مرور کرد

باز هم بهار را غلط گرفت
من قبول می کنم

در تمام فصلهای دست من
رویش جوانه ها
بدعتی دوباره است

با توام
ای شروع آفتابی نجیب
بی حضور ساده ات
رنگ سبز،اتفاق مبهمی است

جای دستهای تو
روی جلد کهنه زمان،چقدر خالی است

لحظه ای اگر رهایمان کنی
فصل ،فصل خشکسالی است

باز هم به خاطر دلم ببار
این کویر درد
بوی شعر می دهد.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 13:11 توسط مسيح| |

 

خواب ديدم
كه تو بر كلبه ي بي رونق من مهماني
دست بر دامن افسوس شدم
كه چرا يلدا نيست

بي خبر مي آيي
پس چرا در خوابم
در خيال و رويا

تو اگر دل داري پايه ي بيداري باش
نكند ميترسي
هيچ كس اينجا نيست
عالم رويا است

خواب من سنگين نيست.

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 16:57 توسط مسيح| |

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت؟
و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت ؟

خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
کاغوش که شدمنزل آسایش و خوابت؟

درویش نمی پرسی و ترسم که نباشد
اندیشه آمرزش و پروای ثوابت

راه دل عشاق زد آن چشم خماری
پیداست از این شیوه که مست است شرابت

تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رای صوابت

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
پیداست نگارا  که بلند است جنایت

دور است سر آب از این بادیه هش دار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت

تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل
باری به غلط صرف شد ایام شبابت

ای قصر دل افروز که منزلگه انسی
یارب مکناد آفت ایام خرابت

حافظ نه غلامی است که از خواجه گریزد
صلحی کن و بازا که خرابم ز عتابت

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 11:51 توسط مسيح| |
تا کي به تمناي وصال تو يگانه          اشکم شود از هر مژه چون سيل روانه

خواهد که سرآيد غم هجران تو يا نه         اي تيره غمت را دل عشاق نشانه

                         جمعي به تو مشغول و تو غايب ز ميانه

 

رفتم به در صومعه عابد و زاهد         ديدم همه را پيش رخت راکع و ساجد

در ميکده رهبانم و در صومعه عابد          گه معتکف ديرم و گه ساکن مسجد

                            يعني که تو را مي‌طلبم خانه به خانه

 

روزي که برفتند حريفان پي هر کار     زاهد سوي مسجد شد و من جانب خمار

من يار طلب کردم و او جلوه‌گه يار         حاجي به ره کعبه و من طالب ديدار

                          او خانه همي جويد و من صاحب خانه

 

هر در که زنم صاحب آن خانه تويي تو      هر جا که روم پرتو کاشانه تويي تو

در ميکده و دير که جانانه تويي تو          مقصود من از کعبه و بتخانه تويي تو

                           مقصود تويي، کعبه و بتخانه بهانه

 

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان ديد      پروانه در آتش شد و اسرار عيان ديد

عارف صفت روي تو در پير و جوان ديد   یعني همه جا عکس رخ يار توان ديد

                              ديوانه منم، من که روم خانه به خانه

 

عاقل به قوانين خرد راه تو پويد                ديوانه برون از همه آئين تو جويد

تا غنچهء بشکفتهء اين باغ که بويد          هر کس به بهاني صفت حمد تو گويد

                           بلبل به غزل خواني و قُمري به ترانه

 

بيچاره بهايي که دلش زارغم توست    هرچند که عاصي است زخيل خدم توست

اميد وي از عاطفت دم به دم توست         تقصير "خيالي" به اميد کرم توست

                             يعني که گنه را به از اين نيست بهانه

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 11:25 توسط مسيح| |

 

ما به آئيــــــــنه ي دل سنگ تو را كم نزديم

سوختيم از غم هجـــــــــــران تو و دم نزديم

   سينه هامان نشد از درد شقايق بـــــــــــاران  

تا دم از جلوه ي عشق تو به عالـــــــم نزديم

تا بيايي شبي اي ماه به مهمانيمــــــــــــــــان

حرفی از وسعت شبهـــــــای پر از غم نزدیم

بي گـل روي تو افسوس كه درغربت خويش

شاخه اي گــــــــــل زمحبت به سر هم نزديم

در زلال نفست آه ... چه بي شرمـــــــــــــانه

هم زديم ازغم عشق تو دم و هـــــــــــم نزديم

ادعايي است به دريـــــــــــــاي تو پيوند زدن

دل به درياي شمــــــــــــــــا قدر مسلم نزديم

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 11:20 توسط مسيح| |

 

ســـرا پــا اگـر زرد و پــژمـرده ايم

ولـــي دل به پاييــز نسپــرده ايم

چـــــو گلـــدان خالي ، لب پنجره

پـــر از خاطــرات ترک خــورده ايم

اگـــر داغ دل بـــود ، ما ديـده ايم

 اگر خون دل بود ، ما خـورده ايم

اگـــر دل دليــل است ، آورده ايم

اگر داغ شرط است ، ما برده ايم

اگر دشنه ي دشمنان ، گردنيــم

اگر خنجـــر دوستــان ، گـرده ايم

گواهـــي بخواهيــــد ، اينک گـواه

همين زخمهايي که نشمــرده ايم

دلي سربلند و سري ســر به زير

ازاين دست عمري به سربرده ايم

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:49 توسط مسيح| |

 

مـــي روم وز سر حسرت به قفا مي‌نگرم

خبـــر از پـــاي نــدارم كه زمين مي‌سپرم

مي‌روم بي دل و بي يار و يقين مي‌دانم

كه مــن بــي دل بــي‌يار نــه مـرد سفرم

خـــاك مــن زنده به تاثير هواي لب تست

ســـازگاري نكنـــد آب و هـــــواي دگــــرم

پاي مي‌پيچم و چون پاي دلم مــي‌پيچـد

بار مـــــي‌بنــــدم و از بار فـــرو بسته ترم

چـــه كنــــم دست نــدارم به گريبان اجل

تـــا بـــه تن در زغمت پيـــرهن جان بدرم

آتش خشـــــم تــو بـــرد آب من خاك آلود

بعـــد از ايـن باد به گوش تو رساند خبرم

هــــر نــــوردي كــه ز طومار غمم باز كني

حــــرفهـــا بينـــي آلـــــوده به خون جگرم

نــــي مپنـــــدار كه حرفي به زبان آرم اگر

تــــا بـــه سينه چو قلم باز شكافند سرم

بــــه هـــــواي ســر زلف تو در آويخته بود

از ســــر شــــاخ زبان برگ سخنهــاي ترم

گر سخن گويم من بعد شـــكايت بــاشــد

ور شــكايت كنم از دست تو پيش كـه برم

خــــار ســـوداي تــو آويختــــه در دامن دل

ننگــــم آيــد كـــه به اطراف گلستان گذرم

گــــرچـــه در كلبـــه خلوت بودم نور حضور

هم سفر به كه نماندست مجــال حضـرم

ســـر و بالاي تــــو در بـــــاغ تصور بر پـاي

شـــــرم دارم كـــه بـــه بالاي صنوبر نگرم

گر به دوري سفر از تو جدا خواهــم مانـد

شرم بادم كه همان سعدي كوته نظـــرم

به قــــدم رفتـــم و نــاچــار بــه سر باز آيم

گـــر بـــه دامـــن نرســد چنگ قضا و قدرم

شوخ چشمي چومگس كردم وبرداشت عدو

بــــه مگســـــران مــــلامت  ز كنــار شكرم

از قفــــا سيـــر نگشتـم من بدبخت هنوز

مي‌روم وز سر حسرت به قفـــا مي‌نگـرم

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 14:24 توسط مسيح| |