خسته ام از رفت وبرگشت نفس!!!
تقدیم به نگاه " باران "
بيا به خانه آلاله ها سري بزنيم ياد اغيار از وجود خويش بيرون می کنم روی ديـــواره دلـــه مــن روی ديـــواره دلـــه مــن بگذار که احیا بشوم بعد بمیرم باز بی خبر رسید خواب ديدم ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت؟ خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز درویش نمی پرسی و ترسم که نباشد راه دل عشاق زد آن چشم خماری تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل ای قصر دل افروز که منزلگه انسی حافظ نه غلامی است که از خواجه گریزد خواهد که سرآيد غم هجران تو يا نه اي تيره غمت را دل عشاق نشانه جمعي به تو مشغول و تو غايب ز ميانه رفتم به در صومعه عابد و زاهد ديدم همه را پيش رخت راکع و ساجد در ميکده رهبانم و در صومعه عابد گه معتکف ديرم و گه ساکن مسجد يعني که تو را ميطلبم خانه به خانه روزي که برفتند حريفان پي هر کار زاهد سوي مسجد شد و من جانب خمار من يار طلب کردم و او جلوهگه يار حاجي به ره کعبه و من طالب ديدار او خانه همي جويد و من صاحب خانه هر در که زنم صاحب آن خانه تويي تو هر جا که روم پرتو کاشانه تويي تو در ميکده و دير که جانانه تويي تو مقصود من از کعبه و بتخانه تويي تو مقصود تويي، کعبه و بتخانه بهانه بلبل به چمن زان گل رخسار نشان ديد پروانه در آتش شد و اسرار عيان ديد عارف صفت روي تو در پير و جوان ديد یعني همه جا عکس رخ يار توان ديد ديوانه منم، من که روم خانه به خانه عاقل به قوانين خرد راه تو پويد ديوانه برون از همه آئين تو جويد تا غنچهء بشکفتهء اين باغ که بويد هر کس به بهاني صفت حمد تو گويد بلبل به غزل خواني و قُمري به ترانه بيچاره بهايي که دلش زارغم توست هرچند که عاصي است زخيل خدم توست اميد وي از عاطفت دم به دم توست تقصير "خيالي" به اميد کرم توست يعني که گنه را به از اين نيست بهانه ما به آئيــــــــنه ي دل سنگ تو را كم نزديم سوختيم از غم هجـــــــــــران تو و دم نزديم سينه هامان نشد از درد شقايق بـــــــــــاران تا دم از جلوه ي عشق تو به عالـــــــم نزديم تا بيايي شبي اي ماه به مهمانيمــــــــــــــــان حرفی از وسعت شبهـــــــای پر از غم نزدیم بي گـل روي تو افسوس كه درغربت خويش شاخه اي گــــــــــل زمحبت به سر هم نزديم در زلال نفست آه ... چه بي شرمـــــــــــــانه هم زديم ازغم عشق تو دم و هـــــــــــم نزديم ادعايي است به دريـــــــــــــاي تو پيوند زدن دل به درياي شمــــــــــــــــا قدر مسلم نزديم ســـرا پــا اگـر زرد و پــژمـرده ايم ولـــي دل به پاييــز نسپــرده ايم چـــــو گلـــدان خالي ، لب پنجره پـــر از خاطــرات ترک خــورده ايم اگـــر داغ دل بـــود ، ما ديـده ايم اگر خون دل بود ، ما خـورده ايم اگـــر دل دليــل است ، آورده ايم اگر داغ شرط است ، ما برده ايم اگر دشنه ي دشمنان ، گردنيــم اگر خنجـــر دوستــان ، گـرده ايم گواهـــي بخواهيــــد ، اينک گـواه همين زخمهايي که نشمــرده ايم دلي سربلند و سري ســر به زير ازاين دست عمري به سربرده ايم مـــي روم وز سر حسرت به قفا مينگرم خبـــر از پـــاي نــدارم كه زمين ميسپرم ميروم بي دل و بي يار و يقين ميدانم كه مــن بــي دل بــييار نــه مـرد سفرم خـــاك مــن زنده به تاثير هواي لب تست ســـازگاري نكنـــد آب و هـــــواي دگــــرم پاي ميپيچم و چون پاي دلم مــيپيچـد بار مـــــيبنــــدم و از بار فـــرو بسته ترم چـــه كنــــم دست نــدارم به گريبان اجل تـــا بـــه تن در زغمت پيـــرهن جان بدرم آتش خشـــــم تــو بـــرد آب من خاك آلود بعـــد از ايـن باد به گوش تو رساند خبرم هــــر نــــوردي كــه ز طومار غمم باز كني حــــرفهـــا بينـــي آلـــــوده به خون جگرم نــــي مپنـــــدار كه حرفي به زبان آرم اگر تــــا بـــه سينه چو قلم باز شكافند سرم بــــه هـــــواي ســر زلف تو در آويخته بود از ســــر شــــاخ زبان برگ سخنهــاي ترم گر سخن گويم من بعد شـــكايت بــاشــد ور شــكايت كنم از دست تو پيش كـه برم خــــار ســـوداي تــو آويختــــه در دامن دل ننگــــم آيــد كـــه به اطراف گلستان گذرم گــــرچـــه در كلبـــه خلوت بودم نور حضور هم سفر به كه نماندست مجــال حضـرم ســـر و بالاي تــــو در بـــــاغ تصور بر پـاي شـــــرم دارم كـــه بـــه بالاي صنوبر نگرم گر به دوري سفر از تو جدا خواهــم مانـد شرم بادم كه همان سعدي كوته نظـــرم به قــــدم رفتـــم و نــاچــار بــه سر باز آيم گـــر بـــه دامـــن نرســد چنگ قضا و قدرم شوخ چشمي چومگس كردم وبرداشت عدو بــــه مگســـــران مــــلامت ز كنــار شكرم از قفــــا سيـــر نگشتـم من بدبخت هنوز ميروم وز سر حسرت به قفـــا مينگـرم مــن بــی مایه که باشم که خــریدار تو باشم حیف باشـــد که تو یار من و مــن یار تو باشم تو مگر سایه ی لطفی به ســـر وقت من آری کــه من آن مایه ندارم که به مقـــدار تو باشم خــویشتن بـر تو نبندم که من از خود نپسندم که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم هــرگــز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد کــه مــن آن وقع ندارم کـــه گــرفتـار تو باشم هرگز اندر همه عالم نشناســم غـم و شادی مگرآن وقت که شادی خور وغمخوار تو باشم گـــذر از دست رقیبـــان نتـــوان کرد که کویت مگـــر آن وقت که در سایه ی زنهار تو باشـم گـــر خــداونــد تعــالــی بـه گنــاهیت بگیـــرد گـــو بیـــامــرز که من حامــــل اوزار تو باشـم مــــردمـــان عــاشق گفتار من ای قبلۀ خوبان چــون نبــاشند که من عــاشق دیدار تو باشم مـن چه شایسته ی آنم که تو را خوانم و دانم مگـــرم هـــم تو ببخشـی که سزاوار تو باشم گــرچـــه دانــم کــه به وصلت نرسم باز نگردم تا در ایـــن راه بمیـــرم کــه طلبکار تــــو باشم نــــه در این عـــالــم دنیا که در آن عالم عقبی همچنـــان بــر ســـر آنـــم کــه وفادار تو باشم سعـــدی آن به کــــه نباشد اگر او را نپسندی که نشــاید کــه تو فخر من و من عار تو باشم مي خواستم بهت بگم چقدر پريشونم ديدم خودخواهي ديدم نمي تونم تحمل ميكنم بي تو به هر سختي به شرطي كه بدونم شاد و خوشبختي به شرطي بشنوم دنيات آرومه كه دوستش داري از چشمات معلومه يكي اونجاست شبيه من يه ديوونه كه بيشتر از خودم قدرت رو ميدونه چيكاركردي كه با قلبم به خاطرتو بي رحمم تو مي خندي چه شيرينه گذشتن تازه مي فهمم تازه مي فهمم تورو مي خوام تموم زندگيم اينه دارم ميرم ته ديوونگيم اينه نمي رسه به تو حتي صداي من تو خوشبختي همين بسه براي من باز فروردین شد و نـوروز میـدان دار گشت بـاغ،از خـواب خمـارآلود خود بیـدار گشت سفـره سبـز زمیـن بـا ساز رنـگـارنـگ گل جلـوه ای ناز آفـرین در دامن گلزار گشت ساز سبز سبزه ، شورافکند در شعر بهار بزم عیش باغ را،خورشیدمهماندار گشت باغبــان مهربانـی ، بـذر دلـداری فشانـد رویش مهر و محبت، در زمین تکرار گشت لالـه، رنـ عشق را خنـدیـد بـر لـبهـای کوه یـاس، مـرواریـد جان بر گردن دیـوار گشت هرکه باگل آشناشدخرم و شاداب زیست هرکه مست باده نوروز شد هشیارگشت دیده ازیاران مپوشان چونکه درغوغای گل ساکنان کوی دل را ، فـرصت دیدار گشت بـاز هم نجوای گل شیرین ترازقنـدوعسل نـقـل نوروزی شدو در کوچه و بازار گشت
ز داغ با دل خود حرف ديگري بزنيم
به يك بنفشه صميمانه تسليت گوييم
سري به مجلس سوگ كبوتري بزنيم
شبي به حلقه درگاه دوست دل بنديم
اگر چه وا نكند، دست كم دري بزنيم
تمام حجم قفس را شناختيم، بس است
بيا به تجربه در آسمان پري بزنيم
به اشك خويش بشوييم آسمان ها را
ز خون به روي زمين رنگ ديگري بزنيم
اگر چه نيت خوبي است زيستن اما
خوشا كه دست به تصميم بهتري بزنيم
در فراق روی ماهت گريه ی خون می کنم
واله ات گشتيم ما را پا نشد اين روزگار
هر شب اندر هجر تو نفرين به گردون می کنم
لعل شيرين لبت گر جرعه ای کامم دهد
تا قيامت با نگاهت فعل مجنون می کنم
گفتی عاشق در رهش بايد که جان را واهلد
عاشقم باش ای صنم اين را ببين چون می کنم
عکسه غـم شده نـشـونـی
عادت اين شده واسه من
بــری و پــيـشـم نـمـونـی
تـوی لـحــظــه هـای مـرده
ايـن مـنـم واژه ی بـيــمـار
کـه بـا غـربـت و سـيـاهـی
حَک شدم رو سنگ ديوار
واسه مـن شعـری نمونـده
تـا واست بـخـونم از نــور
تا که چشمات واسه قـلبـم
تـوی شـب بـتـابـه از دور
آيـنـه هـا بـا مـن غـريـبـند
حتـی با چـهـره ی روشـن
تو به عـشق مـن نگاه کن
دل نبـنـد به چـهـره ی من
وقـتـی مـن به تو می خـندم
غصه هـم به من می خـنده
خـوب مـيـدونـم بـی دلـيـلـه
خـنــده هــای غــم چَـرنـده
هـنوزم سـتاره ای نيست
تـوی آسـمـونـه شب هام
شاهد عـشقم کسی نيست
ببينه که بـی تـو تـنـهـام
راهه عـاشقی چه سخته
بی دلـيل ازش می بـازم
چـاره ای نـدارم ايـنـکه
بـرم و بـاهـاش بـسازم
دلــم از هــمـه گــرفـتـه
کسی نـيست ازم بدونـه
توی اين تـاريکی شـب
بــياد و با مـن بـمـونـه
امــا داد زدن چـه فــايــده؟
وقتی فـريـاد جـون نــداره
غـير از اين ماتم و غـصه
دلــه مــن مـهـمون نداره
آره مــعــشـوقــه زمــيـنـی
تــو بــا مـن نـا آشــنــايـی
توی اين جاده ی احساس
مــن کـجـا و تـو کـجـايـی؟
مــنــو از خــودت جــدا کـن
مــن يــه کـولـه بــاره دردم
تو يه غـنـچـه ی قـشـنـگـی
من يه برگ خشک و زردم
بـرو ای قـشنگترين شعر
تــو رو بـه خــدا ســپـردم
وقـتی تـو بـری از ايـنـجـا
من واسه هـميـشـه مُـردم
نـمی خوام لحظه ی مرگم
گـريـه ی تــو رو بـبـیـنـم
اشـک تـو بــرام يـه درده
بـــذار آســوده بــمـيــرم
رَج به رَج قـافــيــه انــگــار
می شکنه بـا هـر نـگـاهـت
شاد و خوش بـاشی هميشه
بـا هـزار آمـيـن بـه راهــت
عکسه غـم شده نـشـونـی
عادت اين شده واسه من
بــری و پــيـشـم نـمـونـی
تـوی لـحــظــه هـای مـرده
ايـن مـنـم واژه ی بـيــمـار
کـه بـا غـربـت و سـيـاهـی
حَک شدم رو سنگ ديوار
واسه مـن شعـری نمونـده
تـا واست بـخـونم از نــور
تا که چشمات واسه قـلبـم
تـوی شـب بـتـابـه از دور
آيـنـه هـا بـا مـن غـريـبـند
حتـی با چـهـره ی روشـن
تو به عـشق مـن نگاه کن
دل نبـنـد به چـهـره ی من
وقـتـی مـن به تو می خـندم
غصه هـم به من می خـنده
خـوب مـيـدونـم بـی دلـيـلـه
خـنــده هــای غــم چَـرنـده
هـنوزم سـتاره ای نيست
تـوی آسـمـونـه شب هام
شاهد عـشقم کسی نيست
ببينه که بـی تـو تـنـهـام
راهه عـاشقی چه سخته
بی دلـيل ازش می بـازم
چـاره ای نـدارم ايـنـکه
بـرم و بـاهـاش بـسازم
دلــم از هــمـه گــرفـتـه
کسی نـيست ازم بدونـه
توی اين تـاريکی شـب
بــياد و با مـن بـمـونـه
امــا داد زدن چـه فــايــده؟
وقتی فـريـاد جـون نــداره
غـير از اين ماتم و غـصه
دلــه مــن مـهـمون نداره
آره مــعــشـوقــه زمــيـنـی
تــو بــا مـن نـا آشــنــايـی
توی اين جاده ی احساس
مــن کـجـا و تـو کـجـايـی؟
مــنــو از خــودت جــدا کـن
مــن يــه کـولـه بــاره دردم
تو يه غـنـچـه ی قـشـنـگـی
من يه برگ خشک و زردم
بـرو ای قـشنگترين شعر
تــو رو بـه خــدا ســپـردم
وقـتی تـو بـری از ايـنـجـا
من واسه هـميـشـه مُـردم
نـمی خوام لحظه ی مرگم
گـريـه ی تــو رو بـبـیـنـم
اشـک تـو بــرام يـه درده
بـــذار آســوده بــمـيــرم
رَج به رَج قـافــيــه انــگــار
می شکنه بـا هـر نـگـاهـت
شاد و خوش بـاشی هميشه
بـا هـزار آمـيـن بـه راهــت
در عمق دلت جا بشوم بعد بمیرم
ای کاش که درپیله ی تاریک غم خود
پروانه ی زیبا بشوم بعد بمیرم
یا لااقل از پنجره ی باز نگاهت
یکبار تماشا بشوم بعد بمیرم
می ترسم از آن روز که در محضر چشمت
در آینه رسوا بشوم بعد بمیرم
ای خوب!از آغوش من خسته نرو باز
نگذار که تنها بشوم بعد بمیرم
دفتر دل مرا مرور کرد
باز هم بهار را غلط گرفت
من قبول می کنم
در تمام فصلهای دست من
رویش جوانه ها
بدعتی دوباره است
با توام
ای شروع آفتابی نجیب
بی حضور ساده ات
رنگ سبز،اتفاق مبهمی است
جای دستهای تو
روی جلد کهنه زمان،چقدر خالی است
لحظه ای اگر رهایمان کنی
فصل ،فصل خشکسالی است
باز هم به خاطر دلم ببار
این کویر درد
بوی شعر می دهد.
كه تو بر كلبه ي بي رونق من مهماني
دست بر دامن افسوس شدم
كه چرا يلدا نيست
بي خبر مي آيي
پس چرا در خوابم
در خيال و رويا
تو اگر دل داري پايه ي بيداري باش
نكند ميترسي
هيچ كس اينجا نيست
عالم رويا است
خواب من سنگين نيست.
و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت ؟
کاغوش که شدمنزل آسایش و خوابت؟
اندیشه آمرزش و پروای ثوابت
پیداست از این شیوه که مست است شرابت
تا باز چه اندیشه کند رای صوابت
پیداست نگارا که بلند است جنایت
دور است سر آب از این بادیه هش دار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت
باری به غلط صرف شد ایام شبابت
یارب مکناد آفت ایام خرابت
صلحی کن و بازا که خرابم ز عتابت

